هنوز در بُهت بودم که دلربایانه شروع به صحبت کرد. “سرورم، جنگی بزرگ در راه است. من از سرزمین رودخانه ها آمده ام. شما هرگز بعد از آن جنگ در میدان حاضر نشدید و در[…]
برچسب: داستان
این داستان من است… [بخش چهارم]
پرچمداران پدرم موافق حضورم در میان ارتش نبودند، اما پدرم مرا برای محافظت از شهر انتخاب کرد و خود به همراه لشگر به سمت میدان مبارزه رفت. بر فراز پنجمین برج دیدبانی که به میدان[…]
این داستان من است… [بخش سوم]
قبل از مبارزه عادت دارم سرفیانا رو صیقل بدهم، معتقدم اگر سرفیانا بدرخشد در مبارزه قدرت جادوئی نهفته اش را آشکار میکند. در کنار نهر آن را جلا دادم و در غلاف گذاشتم. به عمارت[…]
این داستان من است… [بخش دوم]
نزدیک عمارت من نهری عبور میکرد که گاهی مردم به آن پناه می اوردند تا غبار روزگار سختشان را از تن بشورند. گاهی بعضی از افراد در دیدرس عمارت بودند و گاهی هم دور از[…]
این داستان من است… [بخش اول]
میدانستم که گمان میکند مبارز خوبیست. در واقع بیراه هم فکر نمیکرد، مبارز خوبی بود. اما من مبارز بهتری بودم، حداقل من چنین تصوری داشتم. روش های متفاوتی داشتیم، اما در پایان کی اهمیت میدهد[…]