Skip to content

It is ZEN!

What is it? it is! what`s it? it is!

قهرمانان | ۹/۱۱ | مردی با پارچه قرمز

آوریل 24, 2018 MiSHA.Cداستان

تنها دقایقی بعد از آنکه پرواز ۱۷۵ هواپیمایی آمریکا به برج جنوبی مرکز تجارت جهانی برخورد کرد، ولس کراودر ۲۴ساله با مادرش تماس گرفت و پیغامی آرامش بخش را برای او قرار داد: “مامان، ولس[…]

ادامه …

این داستان من است… [بخش ششم]

آوریل 17, 2018 MiSHA.Cداستان

“جوری” هنوز هم به من اعتماد داری؟ تو بهتر از هرکسی در این جمع میدونی که من چقدر متنفرم ازجنگ و حتما چیزی احساس کردم که همه ی شما ها را در این عمارت جمع[…]

ادامه …

این داستان من است… [بخش پنجم]

آوریل 7, 2018آوریل 7, 2018 MiSHA.Cداستان

هنوز در بُهت بودم که دلربایانه شروع به صحبت کرد. “سرورم، جنگی بزرگ در راه است. من از سرزمین رودخانه ها آمده ام. شما هرگز بعد از آن جنگ در میدان حاضر نشدید و در[…]

ادامه …

دسترسی پذیری وب چیست؟

مارس 28, 2018مارس 28, 2018 MiSHA.Cفضای زیبای وب

دسترس پذیری وب چیست؟ وقتی مردم درباره ی دسترس پذیری وب سوال میکنند، بیشتر از آنکه درک کنند را میدانند. درک دسترس پذیری وب آنقدری که ممکن است فکر کنید، سخت نیست. در واقع ترکیبی[…]

ادامه …

این داستان من است… [بخش چهارم]

دسامبر 9, 2017آوریل 7, 2018 MiSHA.Cداستان

پرچمداران پدرم موافق حضورم در میان ارتش نبودند، اما پدرم مرا برای محافظت از شهر انتخاب کرد و خود به همراه لشگر به سمت میدان مبارزه رفت. بر فراز پنجمین برج دیدبانی که به میدان[…]

ادامه …

این داستان من است… [بخش سوم]

سپتامبر 3, 2017آوریل 7, 2018 MiSHA.Cداستان

قبل از مبارزه عادت دارم سرفیانا رو صیقل بدهم، معتقدم اگر سرفیانا بدرخشد در مبارزه قدرت جادوئی نهفته اش را آشکار میکند. در کنار نهر آن را جلا دادم و در غلاف گذاشتم. به عمارت[…]

ادامه …

این داستان من است… [بخش دوم]

آوریل 27, 2017آوریل 7, 2018 MiSHA.Cداستان

نزدیک عمارت من نهری عبور میکرد که گاهی مردم به آن پناه می اوردند تا غبار روزگار سختشان را از تن بشورند. گاهی بعضی از افراد در دیدرس عمارت بودند و گاهی هم دور از[…]

ادامه …

این داستان من است… [بخش اول]

آوریل 16, 2017آوریل 7, 2018 MiSHA.Cداستان

میدانستم که گمان میکند مبارز خوبیست. در واقع بیراه هم فکر نمیکرد، مبارز خوبی بود. اما من مبارز بهتری بودم، حداقل من چنین تصوری داشتم. روش های متفاوتی داشتیم، اما در پایان کی اهمیت میدهد[…]

ادامه …

فراموش نشدنی!

می 5, 2013آوریل 7, 2018 MiSHA.Cنوشته های رو هوا!

بعضی وقتا چیز های ساده ای تو ذهن آدم میمونن و مرتب بهت خیلی چیزا رو یادآور میشن. چند وقت پیش تو راه برگشت به خونه سر یه خیابونی، مادری داشت دست فروشی میکرد و[…]

ادامه …

راهبری نوشته‌ها

نوشته‌های تازه‌تر

نوشته‌های تازه

  • این داستان من است. [بخش نهم]
  • این داستان من است… [بخش هشتم]
  • از “رابین” تا “نایت-وینگ”: سیر تکاملی “دیک گریسون”
  • Doom Patrol | ورود عجیب ترین قهرمان ها به دنیای سریال ها
  • پیتزا ها را در سرور ها نریزید!

دسته‌ها

  • داستان
  • سینما و تلویزیون
  • فضای زیبای وب
  • نوشته های رو هوا!