این داستان من است… [بخش چهارم]

پرچمداران پدرم موافق حضورم در میان ارتش نبودند، اما پدرم مرا برای محافظت از شهر انتخاب کرد و خود به همراه لشگر به سمت میدان مبارزه رفت. بر فراز پنجمین برج دیدبانی که به میدان مبارزه مسلط بود رفتم تا جنگ را نظاره گر باشم.

پرچم های زیادی مشخص بود که همه ی انها از متحدین قسم خورده ی پدر بودند. اما یکی از نشان ها را نمیشناختم. ققنوسی طلایی در میان آتش! نماد جالبی بود، از همراهم پرسیدم آنها کیستند؟ پاسخ داد: دهقان های لاکسلی! مشخص بود که احترامی برایشان قائل نیست. آنها برای دفاع از سرزمین هایشان در کنار ما میجنگیدند و هیچگاه در جنگی حضور نداشتند.

حقیقتا دهقان بودند! فرمانده شان جوانی لاغر اندام با قدی متوسط بود که بنظر میرسید توانایی به حرکت در آوردن شمشیرش را هم ندارد و احتمالا ارتش دهقان ها در همان ابتدا سلاخی خواهد شد.

جنگ شروع شد و در نهایت ناباوری ارتش گالوران در یک چشم بهم زدن نابود شد. فرمانده گالوران از بزرگترین فرماندهان جنگی ما بود و خدا را شکر که حداقل خودش هنوز زنده است.

ارتش گالوران سپر سمت راست لشگر بود و وقتی از بین رفتند، کل ارتش به سمت رودخانه برده شدند. دیگر خبری از چمن های سبز و گل های وحشی نبود. همه ی زیبایی های اطراف رود در زیر سم اسبان له شده بودند. ارتش محاصره شده بود و هر لحظه حلقه محاصره تنگتر میشد.
ارتش دهقان ها تا به اینجا دوام اورده بودند اما در گوشه ای دیگر به محافظت از پل لاکسلی میپرداختند و با شکست گالوران ارتباطشان با لشگر پدر قطع شده بود.

دیگر بیش از این صبر جایز نبود، نگهبانان شهر را فراخواندم. لعنت به آن پیرمرد هایی که مخالف جنگیدن من هستند. اسبم را بیاورید، باید محاصره را بشکنیم. رئیس نگهبان ها ناگزیر مجبور به پیروی شد. “بله بانوی من.” یکصد نفر از نگهبانان به خط شدن و برای شکستن محاصره شروع به تاختن کردیم. در حال نزدیک شدن به درگیری بودیم که اوضاع وخیم تر شده بود و خطر از بین رفتن ارتشمان را در محاصره حس میکردم. در اعماق وجودم حس میکردم که با صدنفر نگهبان وحشت زده نمیشود معجزه کرد که دیدم از سمت راستمان دهقان ها در حال هجوم هستند و زودتر از ما به نبرد رسیدند. باور کردنی نبود

جوان لاغر اندام گویی آرزوی مرگ دارد که انطور بی مهابا پیشتازی میکند.

حتما خواهد مرد، هنوز این فکر از ذهنم خارج نشده بود که شمشیرش را از غلاف کمری اش خارج کرد. درخشندگی شمشیرش چشم را میزد، گویی خورشیدی نقره ای در دست گرفته که با هر بار فرودش بی نوایی خلع دست میشود.

به همراه نگهبانان بعد از دهقان ها خط دشمن را شکستیم و توانستیم انها را وادار به عقب نشینی به انسوی نقره رود کنیم. اما دهقان ها هنوز در حال جنگ با نیرو های “بیست” (دیو) بودند و عجب جراتی هم داشتند که با بیست درافتاده بودند. لرد لاکسلی زیبا مبارزه میکرد، سریع و خشمگین بود و هربار که سربازی را میکشت فریاد میکشید “بیست” ! جرات و انگیزه ای عجیب میخواهد که دیو را این چنین به مبارزه دعوت کنی!

وقتی بیست فریاد های او را پاسخ داد که تقریبا تمام گروهانش از بین رفته بود. لرد دهقان شمشیر زیبایش را با دست راست گرفته بود و یک شمشیر دیگر هم در دست چپ داشت که آن را در غلاف پشت کتفش قرار داد. شمشیر را عقب تر از پاهایش نگه داشته باشد و نوک شمشیر هم بر روی زمین کشیده شده بود. “شنیده ام که فقط برای زن و بچه های بی دفاع قدرتمندی”. این را که گفت، بیست مثل ماری که در الکل قرار میگیرد به خود پیچید و نعره ای زد. “نکند آن بدبخت شب گذشته خواهر تو بود کرم کوچک؟” شروع به حرکت کردند، شمشیر هنوز هم بر روی زمین کشیده میشد و انگار که توان بالا نگه داشتنش را ندارد. وقتی به هم نزدیک شدند شمشیر را به یک باره بلند کرد و ضربه ی بیست را دفع کرد و در یک چشم بهم زدن ضربه ای سریع را به دست دیو زد که از آرنج قطع شد. بیست هم مثل بقیه سربازان و فرماندهان غافلگیر شده بود و بی فکر شمشیر خود را حرکت میداد، لرد دهقان شمشیر دومش را هم در آورد به طرز عجیبی دو شمشیر را تاب میداد. با هر حرکتش بیست فریادی از درد میکشید. بیست دیگر توانایی مبارزه نداشت و حریفش هنوز هم خستگی ناپذیر رفتار میکرد. از شدت زخم به زانو افتاده بود و اماده مرگ بود. جوان دست بردار نبود و زخم زبان میزد. “نباید به لاکسلی قدم میذاشتی. نباید گل های لاکسلی را میچیدی. و وقتی به یکی از دختران ما تجاوز کردی، باید میدانستی که تاوانش را خواهی داد.” شمشیر کوچکش را پرتاب کرد اما در کنار بیست فرود آمد، چطوری نتوانست از آن فاصله به سینه ی هدفی به این بزرگی بزند؟ شمشیر اصلی اش را با دو دست گرفت. “من، جیسون از لاکسلی، تو را به مرگ با سرفیانا محکوم میکنم.”

این داستان اوست؛
او جیسون است، یک جنگجو…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *