این داستان من است… [بخش پنجم]

هنوز در بُهت بودم که دلربایانه شروع به صحبت کرد.

“سرورم، جنگی بزرگ در راه است. من از سرزمین رودخانه ها آمده ام. شما هرگز بعد از آن جنگ در میدان حاضر نشدید و در این دهکده کوچک ماندید، اما الان وقت آن رسیده که از نهر کوچک اینجا و مشاهده استحمام مسافران دست بردارید. دشمن در حال تدارک است و حمله ی امروز هم احتمالا بی ربط به آن نیست. شاید به دور از هیاهو زندگی میکردید اما افسانه ی جیسون مبارز هنوز هم در سرزمین رودخانه ها توسط گروه های موسیقی خوانده میشود و در مدح مبارزه ی شگفت انگیز مردم لاکسلی شعر ها سراییده میشود، اینکه چطور “بیست” را از پا در آوردید.”

تمام این سالها از جنگ گریزان بودم. از دیدن اینکه کسی کشته شود بیزارم. اینکه بچه ای یتیم شود و خانواده ای عزادار شود از اعماق وجودم متنفرم. حالا از من میخواهند برای یک دشمنی که معلوم نیست وجود دارد آماده ی جنگ شوم. تا مغز استخوانم هم درد میگیرد وقتی به این موضوع فکر میکنم.

“بانوی من! نمیتوانم جوان های این دهکده را مجدد به جنگ فرابخوانم. بعد از جنگ هیچکدام مثل قبل نمیشوند و من نمیتوانم در حقشان این ظلم را بکنم.”

“اما سرورم…”

“تصمیم من همان است بانوی من. بهتر است به عمارت برویم. ماندن در اینجا خطرناک و ممکن است با تعداد بیشتری بازگردند.”

به سمت عمارت حرکت کردیم، از “جان” خواستم که بعد از رسیدن به عمارت، یک گاری بردارد و با احتیاط به محل بازگردد تا جسد اسب بیچاره را به عمارت برگرداند و به کمک اهالی، سایر اجساد را هم جمع و به گورستان ببرد.

خورشید در حال غروب بود که “جان” به عمارت بازگشت. در این فاصله در گوشه ای از عمارت قبری برای اسب نگون بخت کنده بودم. با کمک هم اسب را دفن کردیم. سنگینی نگاهش را حس میکردم، احتمالا خودش را نفرین میکرد که ای کاش در نبرد به کمکمان نمی آمد. اسب ها در طویله نا آرام بودند و مرتب شیهه میکشیدند. به سراغشان رفتم، هیچگاه این چنین نبودند، مرگ یکی از برادرانشان را احساس کرده بودند. خسته بودم، به داخل برگشتم، لباس هایم را در آوردم و در گوشه ای که جایی را کثیف نکند قرار دادم. سرفیانا را هم از غلاف خارج و به خوبی تمیز کردم و جلا دادم. دیگر قدرتی در بدنم نمانده بود و به روی تخت دراز کشیدم.

“دود از دهکده بلند شده بود، زبانه های آتش را از دور میشد دید. به پهلوی مادیانم زدم، گویی منتظر فرمان من بود تا مانند تیری از کمان که رها میشود حرکت کند. به عمارت رسیدم، “جان” در میان حیاط عمارت نقش زمین شده بود. به بالای سرش رفتم، بدنش سرد شده بود. هیچگاه این چنین احساس تنهایی نداشتم. سوار بر اسب شدم تا به داخل دهکده بروم، هیچ صدایی جز صدای سوختن چوب در آتش نمی آمد. زن ها، بچه ها و مرد های دهکده سلاخی شده بودند و لاکسلی نابود شده بود. خانه ها و درختان در آتش میسوختند و دود همه جا را گرفته بود. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود و بغض گلویم را چنان میفشرد که فقط توانستم فریاد بزنم تا احساس خفگی را از خودم دور کنم.”

“نــــــــــــــــــــه!” از خواب پریدم. لعنت خدا به هفت جهنم! به جلوی پنجره رفتم، اوضاع آرام بود. اما اتفاقی که افتاد مرا به سالها پیش بُرد. وقتی که برای اولین بار سرفیانا را پیدا کردم. سرفیانا میدرخشید. در دست گرفتمش، ترس وجودم را فراگرفت. اتفاقی در راه است که سرفیانا چنین شده است. هیچکس از جادوی سرفیانا خبر ندارد اما از همان روز که در غار پیدایش کردم مطمئن بودم که جادوییست. “جان” که صدای فریادم را شنیده بود به اتاق وارد شد.

“کابوس دیدم جان، چیزی نیست. متاسفم که ترسیدی. به تختت برگرد.”

“جان” نفسی کشید و گفت “خواب نبودم. نگران صحبت هایی هستم که گفت. صحبت هایش بی راه نبود جیسون. پس میروم، اگر کاری داشتی صدایم کن. سعی کن بخوابی. روز سختی بود. من بیدارم.”

با خوابی که دیده بودم و اتفاقی که برای سرفیانا افتاد، من هم فکر میکردم که حق با “جان” است. جنگی که نجیب زاده از آن صحبت کرد در راه است و لاکسلی از آن در امان نیست. “جان، نرو. من هم مثل تو نگران هستم و فکر میکنم باید برادرنمان را فرابخوانیم. نامه هایی برایشان بفرست. باید جوان های لاکسلی و دهکده های اطرافمان را هم آماده ی جنگ کنیم.”

تا سپیده دم خواب به چشمهایمان نیامد. لباسهایمان را از خون و گل پاک کردیم که بیدار شد. قصد رفتن داشت و از ما نااُمید بود که “جان” تصمیمم را به او گفت. گمان میکردم که در لاکسلی بماند اما گفت که باید به سایرین هم اطلاع دهد.

“باید به سایر پرچمداران سرزمین رودخانه ها هم اخطار بدهم. وعده این است که  با شروع بهار ارتش هایمان در بخش شمالی نقره رود اتراق کنند. باید تا آن زمان هرچقدر که میتوانم متحدانمان را گرد هم بیاورم.”

“جان، بانو را کمک کن تا لوازم سفرش را آماده کند. همچنین دو نفر از سربازان معتمدمان را دستور بده تا همراه ایشان باشند.”

“جان” که از این دستورات تعجب کرده بود گفت “بله ارباب.” متوجه شده بود که میخواهم همه در طول سفرش متوجه شوند که او تحت حمایت لاکسلی است. بعد آنکه از “بیست” درس عبرت ساختیم، دیگر هیچ غریبه ای جرات نداشت به مردمان لاکسلی بی احترامی کند. آماده ی حرکت بود که سربازان ما رسیدند، یکی از آنها را میشناختم، فرزند “جوری” بود. “جوری” از افراد مورد اعتمادم بود که در جنگ سرزمین رودخانه ها در کنارم جنگید.

قبل از اینکه راهی شوند یادم افتاد که من حتی اسم او را هم نمیدانم. آنقدر که همه مسائل سریع اتفاق افتاده بود که از قلم افتاده بود. “بانوی من، هنوز نام شما را نمیدانم.”

با لبخندی که انگار دارد میگوید چه عجب! بالاخره پرسید، پاسخم را داد.

“من سلستیلا هستم سرورم، وارث قلعه نقره ای. خدانگهدار لرد جیسون”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *