قبل از مبارزه عادت دارم سرفیانا رو صیقل بدهم، معتقدم اگر سرفیانا بدرخشد در مبارزه قدرت جادوئی نهفته اش را آشکار میکند. در کنار نهر آن را جلا دادم و در غلاف گذاشتم. به عمارت برگشتم، جان در حال زین کردن اسبش بود. بارها ازش خواسته بودم که نیازی نیست در مبارزات کنارم باشد، اگر پیروز شوم مشکلی نیست که کنارم باشد اما اگر شکست بخورم او هم شکست خواهد خورد، جان توانایی بی تفاوت ماندن را ندارد و خود را درگیر مسائل دوستانش میکند و در دفاع از آنها برمیخیزد. اما جان هیچگاه همراه حرف گوش کنی نبوده است.
وارد عمارت شدم و لباس رزم را پوشیدم، چرم با کمترین میزان آهن و فولاد.
سرفیانا را به کمر بستم، خنجر کوچکی هم در طرف مقابل کمرم بستم. شمشیر کوچکی نیز به پشت کتفم بستم که معمولا از آن استفاده نمیکنم اما سنگینی اش در مبارزات بهم کمک میکند. جان هم با اینکه از زمان جنگ های سرزمین رود خانه ها دیگر مبارزه نکرده اما شمشیرش را به کمر بسته و سوار بر اسبش منتظر بود. سوار بر اسب شدم تا به سمت میدان مبارزه برویم. در حال حرکت در مسیر بودیم که عده ای را دیدیم که در حال پیشروی به سمت ما بودند. به کنار جاده رفتیم تا از کنارمان عبور کنند، درفش هایشان غریبه بود، به نظر مزدور می امدند. رفتارشان عجیب بود، جان متوجه دست به شمشیر شدنم شد و او هم طبعیت کرد. ناگهان مزدور ها تیغ هایشان را کشیدند و به سمت ما حمله ور شدند. دعوت به مبارزه گویی حیله ای کثیف بود تا در میان راه مورد حمله واقع شویم.
—
جان
جیسون اولین نفری که به سمتش حمله ور شد را با پهنه ی سرفیانا ناکار کرد! جیسون تا زمانی که مجبور نمیشد خون کسی را نمیریخت. نفر دوم را اما بالاجبار با لبه سرفیانا خلع دست کرد! خون از بازوی مهاجم فواره زد. فریاد زد که جان پشت سرت!
—
جیسون
جان افسار را کشید و تاخت به سمت سرباز و با ضربه ای سخت او را هدف قرار داد و از اسب پرت کرد. طعم خون و خاک را در دهانم حس میکردم. چکاک شمشیر ها بلند شده بود که یکی از آن مادر به خطاها که پیاده بود حالا ساق پای اسبم را هدف قرار داد. زبان بسته شیهه ای کشید و من بر روی زمین پرت شدم. سرفیانا را پرتاب کردم به سینه ی آن لعنتی! شمشیر کوتاه را از غلاف پشتم خارج کردم و خنجر را نیز در دست چپم گرفتم.
—
جان
احمق ها فکر میکردند که اگر جیسون را از اسب بیاندازند میتوانند او را شکست دهند. جیسون عصبانی بود، اسبش را راحت کرد تا بیشتر زجر نکشد و شروع کرد با سلاخی مزدور ها. دو جین سرباز مسلح در مقابل دو نفر خارج از انصاف بود، حالا هم یکی از ما پیاده بود. جیسون ضربات را دفع میکرد و با خنجرش شاهرگ گردن هایشان را میزد. صورتش پر از خون بود و چرم قهوه ایش حالا دیگر قرمز شده بود. فریاد زد که جان! امروز روز خوبی برای مردن است؟ جواب دادم نه! انگاری این پاسخ جان دوباره ای در جیسون دمید.
—
جیسون
در حال مبارزه بودم و به این فکر میکردم که جان عوضی! کاش همراهم نبودی که نگرانت باشم! نمیدانم از کجا وارد شد اما یک جنگجوی دیگر هم داشت در کنار ما مبارزه میکرد. مبارزه اش مسحور کننده بود. مزدور ها یکی پس از دیگری بر روی زمین نقش میبستند. تقریبا برابر شده بودیم که اولین نفرشان پا به فرار گذاشت!
—
جان
همیشه دوست داشتم مثل جیسون خنجر را پرتاب کنم، جوری که انگار خنجر از کمان رها شده است و نه از دست یک فانی. جیسون خنجر را به سمت فراری پرتاب کرد و او را نفله کرد. حالا از نظر تعداد برابر شده بودیم. مبارز ناشناس یک سرباز دیگر را کشت. بعد از دیدن این صحنه دو سرباز دیگر پا به فرار گذاشتند و از مهلکه گریختند.
جیسون به سمت سرفیانا رفت و از سینه سرباز بی جان به بیرون کشیدش. و خنجر را نیز از پشت سرباز دیگر.
—
جیسون

به سمت مبارز ناشناس رفتم، کلاهخودش را برداشت، لعنتی! مبارز ناشناس همان زنی بود که چندی پیش حمام کردنش را در نزدیکی عمارت دیده بودم. مبارزه اش حتی از اندامش هم جذاب تر بود!
قبلا با هم ملاقاتی نداشته ایم بانوی من اما از کمکتان سپاسگذارم.
پاسخ داد: باعث افتخار است که در کنار لرد جیسون، افسانه ی جنگ سرزمین رودخانه ها شمشیر زدم.
مبهوتش شدم؛ هم زیبایی اش و هم اینکه مرا میشناسد…
این داستان من است…
من جیسون هستم، یک مبارز.
